تبليغاتX
هزار و یک نوشته

هزار و یک نوشته

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 15:53  توسط کودک  | 

صدایش صبح بلند می شود.

یک شب دزدی به خانه ی کسی رفت وباسوهان مشغول بریدن قفل در خانه شد.صاحبخانه سر رسیدوازدزدپرسید:ای آقا‌ این موقع شب با این همه سر وصداچه کار می کنی؟دزدکه حسابی درکارخودش حرفه ای بود باخونسردی جواب داد:دلم گرفته بود دارم بابازی کردن با قفل دروتماسش باسوهان برای خودم صدای کمانچه در می آورم وحسابی از این کار لذت می برم.صاحب خانه که آدم ساده ای بودگفت:اماین چه جور کمانچه ای است که صدای گوشخراشی دارد.دزدبازیرکی وتمسخر گفت:این از آن کمانچه هااست که صدایش فرداصبح درمی آید.مردساده باورکردودزدراتنهاگذاشت ورفت خوابید.دزدهم باخیال راحت قفل رابرید درراباز کردوهرچه می خواست برداشت ورفت.
فرداصبح وقتی مرد صاحب خانه بیدارشد دیددزدتمام خانه راپاک کرده وبرده.صدای آه وفریادش بلند شدوتازه فهمید که مرددیشب به او چه گفته است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 15:20  توسط کودک  | 

روزنه ی امید

در واپسین لحظات تنهایی خودم به پنجره زندگی چشم دوختم.منظره ی قشنگی بود . آبشاری باآب شیرین، زلال،پاک وزیبا دیدم که ازپستی هاوبلندی هاوپیچ وخم های زیادی می گذشت وآخر به گلستانی پرازگل می رسید که نام آن گل ها تلاش ، کوشش،توکل،امید،اعتمادبه نفس،سختی،موفقیت،پیروزی،آسایش،راحتی وحقیقت و... بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 16:34  توسط کودک  | 

حرف اضافه

بعضی ها حرف اضافه رو طوری تصور میکنن که انگار خسته کننده است وبی معنی. ولی حرف اضافه پس مونده های اون حرف هایی که ما توی خودمون میریزیم.البته بهتون بگما به نظرمن  این طوریه.آخه میدونی چیه داخل مدرسه زنگ کلاس که نمی شه حرف زد داخل کلاس زبان وتست هم همین طور  پس یه وقت کوتاهی اضاف میمونه که اون هم برای استراحت کردنه .توی وقت های اضافه دلم میخواد داد بزنم ولی خوب شرایط این اجازرو به ما نمیده .میگما به نظر شما توی کدوم وقت میتونه حرف اضافه روبزنه ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 22:15  توسط کودک  | 

سال نوتون مبارک

سسسسلام یک سلام بهاری پرازشکوفه به شماالبته امیدوارم که به شکوفه های سلامم حساسیت نداشته باشید.میگما دیگه داره کم کم اعصابم خردخردمیشها بیشتر به وبلاگم سربزنید میگیرم میزنمتونا

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 21:40  توسط کودک  | 

من به جای بچه بلوچی

ای خدای بزرگ نمی دانم بگویم آن روزکه پدرم رفت ودیگربازنگشت زیبابودیازشت. آخرآن روزپدرم شهیدشد اما من بی پدرشدم. دلم برای پدرم تنگ شده. خدایا دوست دارم بادست های خودم این ریگی خبیس رو خفه  کنم.اون بی پدرم کرد. بچه هاحرف بابا هاشون رو می زنن امامن چه کنم که باباندارم که بگم بابام امروزچه کارکرده ومی خاد بکنه. کاش میشدمن بمیرم وپیش بابام برم ولی اگه رفتم مامان وخواهرکوچکم چه میشوند. خدایا من رویاری کن تابتونم خانواده ام رابه خوبی اداره کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 22:4  توسط کودک  | 

خط های عمود

آیادیده ایدخط های عمودمخالف یاموازی هم باشند. آری من دیده ام ؛ انسان ها, انسان ها همه خط های عمودی هستندکه باهم مخالف یاموازی اندوامامیشود آن هارامتحد کرد ومتحد کردن آن هاگاهی سخت وگاهی هم آسان  اما بعضی از آن ها گاهی باهم متحداندوگاهی هم نه . مثل زن وشوهر, گاهی باهم جنگ ودعوادارند وبرخلاف یکدیگر حرف می زنندوگاهی هم ازیکدیگردفاع می کنند. 

راستی یادم رفت بگم عقیده های همه ی انسان ها باهم متفاوت است. حتی چندقلوها 

 

این متن وقتی به  فکرم رسید که داداشم داشت لباس راه راهیشو اتو می زد

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 7:19  توسط کودک  | 

تقدیم به تو

 

همه جابارانیست هرجاکه نگاه کنیم باران میبارد آسمان بارانیست دلها همه بارانیست زلال است

مهربان است  پاک صاف ساده

چشم های همه بارانیست همه منتظرتو هستند به عشق تو گریه وزاری میکنند

به امیددیدارت ای مهربان ترین مهربانان   دوستت دارم

                                                                                

این فکر وقتی به سرم زد که بارون می بارید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 22:40  توسط کودک  |